تبليغاتX
برفراز

برفراز

داستان بیشتر انسانها داستان ان اهوی ختن نیست که رایحه خود باز ندانست ,حکایت راسوی بیچاره ای است که گند خود گم کرده بود و به این و انش نسبت میداد.تو هنوز نفهمیده ای که آن راه ها تنها به دیارانت میرسانند نه به یارانت.عمری رفته ای و باز می گویی که میروی؟به کجا بنگر که کجای کارت خراب بود که ما را بردند وتو هنوز بر جایی.....
(کیمیا خاتون-سعیده قدسی)
......و بدین گونه بود که عطای قونیه و شمس و حضرت مولانا را به لقایش بخشیدم..
آنکارا-

+نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت12:47توسط توسط امین و علی | |

به نام او که آتش را آفرید


تو یک جهنمی بالفطره ای

از ازل

پیش از بودنت

پیش از آمدنت

پیش از در آغوش گرفتنت

تو در آغوش جهنم بوده ای

جهنمی که خودت افروختی

سرشار از آتش

پرفروغ و جان گداز

تو یک جهنمی بالفطره ای

در میان آتش و خون

در میان قلب من

تا ابد



+نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت8:30توسط توسط امین و علی | |

وقتی در زمان ابوبکر، ابوسفیان به او پیشنهاد اقدام مسلحانه برای بدست گرفتن قدرت را داد، محکم رد کرد.

وقتی شورشیان، خانه عثمان را محاصره کردند و آب را بروی اهل خانه بستند، پسرانش را به محافظت از خانه گماشت و به اهل آن آب رساند.

وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بیسابقه از او خواستند که حاکم شود گفت “مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید، من هم کمکش میکنم”.
اینطور که برخی میگویند نبود که حکومت را حق خداداد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد و از هر فرصتی استفاده کند.

اول کسی بود که با رای قاطع مردم حاکم شد. بعد از انتخاب شدن به مردم نگفت “به خانه روید و مطیع باشید”. گفت “در صحنه بمانید و اظهار نظر و انتقاد به حق کنید که من ایمن از خطا نیستم مگر اینکه خدا نگهم دارد”.

سعد ابن ابی وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، نه خانه را برسرش خراب کرد، نه در خانه حبسش کرد و نه حتی علیهش سخن گفت و “خواص بی بصیرت” خواندش.

طلحه و زبیر، به بهانه حج، مدینه را ترک کردند تا در مکه به عایشه بپیوندند و جنگ راه بیندازند. به آن دو گفت “میدانم حج نمی روید!”؛ اما با این وجود نه جلو رفتنشان را گرفت، نه به جرم فتنه گری در خانه حبسشان کرد، و نه اصلا بر سابقه جهادشان خط کشید و “سران فتنه” خواندشان.

شب جنگ جمل، زبیر را صدا زد و با ذکر خاطره برادری سابقشان و سابقه جهادشان با هم در محضر پیغمبر، دل او را لرزاند و از جنگ منصرفش کرد.
سلاحش “کلمه” بود. “غلام آن کلماتم که آتش انگیزد”.

روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند. یارانش گفتند شروع کنیم. او گفت نه و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”
(خدایا شاهد باش). سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را کشتند. یاران گفتند شروع کنیم. او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”. تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که کشتند، سر به آسمان بلند کرد و گفت “خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم”
آنگاه شمشیر کشید. ماجراجو و جنگ طلب نبود.

بعد از جنگ، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت “کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان نمی دیدم!”. حتی حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت.

سپس به دیدن عایشه رفت و حرفهای درشت او را تحمل کرد و حالش را پرسید، سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده (شبیه مردان جنگجو!) اسکورتش کرد و به وطنش برش گرداند. با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده بودند، اینطور بود.

کسانیکه با او جنگیدند را “محارب و منافق و فتنه گر” نخواند، گفت “برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!”.

نگذاشت در جنگ صفین، یارانش جواب شعارهای زشت یاران معاویه را بدهند. گفت “من بدم می آید که شما زشت گویی کنید، بهتر آنست که از کارهایشان بگویید و حال و روزشان را یاد کنید و به خدا بگویید خدایا خونهای ما و آنها را حفظ کن!”.

“غلام آن کلماتم که آتش انگیزد”. ادب را ببین، مسالمت در عین مقاومت را ببین. صلح اندیشی اینست، نه آنکه از طرف مردم از خونهای بچه هایشان اعلام گذشت کنیم و بسوی طاغوت دست دوستی دراز کنیم.

در میانه صفین، درست سر بزنگاه و آنجا که بقول مالک اشتر “فقط چند قدم و ضربت شمشیر تا خیمه معاویه مانده بود”، مردم نامردمش دست از جنگ کشیدند، جز سلاح “کلمه” سلاح دیگری بر این نافرمانان نکشید. حتی اختیار جنگش دست مردم بود. به جای مردم تصمیم نمی گرفت و نظر برحق خودش را به مردم تحمیل نمی کرد. وقتی قرار بر مذاکره و حکمیت شد، او خواست که مالک اشتر یا ابن عباس را بفرستد، مردمش مخالفت کردند و ابوموسی اشعری را فرستادند، و او باز رای برحق خودش را به مردمش تحمیل نکرد و در عمل میزان را رای مردم قرار داد و جز سلاح “کلمه” به کار نگرفت.

خوارج مسلح، در کمال آزادی علیهش تظاهرات میکردند، نه گفت از من اجازه بگیرید، نه سرکوبشان کرد.

خوارج مسلح، در کمال امنیت در مسجد خدا، وسط نماز جماعت، با صدای بلند برضد او شعار می دادند و او خطاب به خود این آیه را می خواند “فاصبر، ان وعد الله حق”. همین! نه شکنجه، نه تجاوز، نه اعدام.

میگفت “نباید چیزی را از شما پنهان کنم جز در جنگ”.

وقتی شنید در مرز کشور تحت حکومتش، مهاجمان خارجی به خانه مردم ریخته اند و غارتگری کرده اند، نگفت “سیاه نمایی نکنید”. خودش اپوزیسیون خودش شد و خبر را به مردم گفت و گفت “مرد مسلمان باید از غم این حادثه بمیرد”!

بارها خودش مردم را به نظارت بر خودش دعوت کرد و انتقاد از حاکم را تکلیف شرعی مردم دانست! مرحوم مطهری با ذکر شواهدی از گفتار و رفتارش، تلویحا او را “لیبرال” خواند! آنجا که در کتاب “آینده انقلاب” گفت “تعلیمات لیبرالیستی در متن تعالیم اسلام هست”.

مردم که میگفت فقط مسلمانها را نمی گفت. خودش به صراحت گفت که “مردم یا با ما همدین اند یا همنوع”؛ یعنی حرمت و حقوق همه باید محفوظ باشد.

به منصوبانش میگفت “مبادا مانند گرگ درنده به جان مردم بیفتید و خوردنشان را غنیمت شمرید”.

هیچگاه در خانه مردم را نشکست و حرمت حریم خصوصیشان را، حتی آنجا که دانست بساط فحشا پهن است، نقض نکرد.

به قاضی چنان امنیت و استقلالی داده بود که علیه خودش حکم کرد!

به از کارافتاده ها مقرری داد.

در سفری، وقتی که مردم دنبال مرکبش دویدند، ذوق نکرد، برعکس برسرشان فریاد زد! مردم را خوار نمی خواست.

صورتش را نزدیک آتش می برد و می گفت “بچش علی، این سزای حاکمیست که مردمش را فراموش کند”.

خدمات دولتهای قبل را ستود، بویژه برای عمر سنگ تمام گذاشت، نگفت آنها دزد و فاسد و خائن بودند و حق مرا خوردند!

به معاویه نگفت “خدا حق حکومت را به من داده”. گفت “مردم مرا خواسته اند”.

بر حاکمان واجب کرد که تا ریشه فقر را نکنده اند همسطح فقیرترین مردم زندگی کنند.

در بستر مرگ گفت “مبادا در خون مردم بیفتید و بگویید وای علی کشته شد”.

در دولتش دزدی که میشد، ۷۰،۸۰ نفر آدم هیچکاره را نمیگرفت سران فاسد را رها کند، نمیگفت “موضوع را کش ندهید”. با اصل کاریها سریع و قاطع و قدرتمند برخورد می کرد.

.

.

.

علی اینچنین بود.

+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت21:55توسط توسط امین و علی | |

دلم آزادی می خواهد، همان آزادی که آزارش به هیچ کسی نمی رسد..

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت19:6توسط توسط امین و علی | |

می دانی زمان همیشه در حال گذر نیست

گاهی می ایستد، دستش را می گذارد زیر چانه

و نگاه می کند،

بی وقفه

به یک نارنج، به یک شاخه،

به یک کشتی، به یک عرشه،

به یک آواز، به یک وقفه،

به سالها و ماه ها،

به یک هفته

به خوبی های یک لحظه

به دریا و زمین و آسمان،

به این پهنه

به یک درگه، به یک عرصه

به یک انسان سرگشته

که می بیند

که می راند

که می خواند

 نارنج، بی شاخه

 کشتی، بی عرشه

 آواز، بی وقفه


می دانی آجیل، زمان فقط بعضی وقت ها می ایستد. برای بعضی چیزها می ایستد. فقط بعضی از تصویرها هستند که جاودانه می شوند. فقط بعضی واژه ها هستند که می مانند. مثل فلکه گاز، مثل یک پایه، مثل یک دوست نه چندان قدیمی دیر آشنا و زمانی که همچنان برای ما ایستاده است و نگاهمان می کند.شاید می شد این مطلب را ادامه داد و حقش را ادا کرد. کم کاری ام را بگذار به حساب حال بی حساب و کتاب این روزهایم. 

ریگی از روی زمین بردار، وزن بودن را احساس کن.


 علی


+نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت16:19توسط توسط امین و علی | |

نه کسی تلفن کرده است و خبر محیر الوقوعی داده، نه گلدانی چیزی از طبقه دهم پرتاب شده است و درست پشت سر من به زمین خورده، نه نامه بی نام و نشانی به من رسیده و نه خواب خوبی دیده ام که بخوام تعریف کنم و زمین و زمان را به هم بدوزم که فلان. نه. هیچ اتفاقی نیفتاده فقط من متحول شدم. متحول که نه شاید بشه گفت کمی برگشته ام به حال قبلی خودم. همان علی پر شر و شور. دلیلش را هم نمی دانم. شاید به خاطر سفر باشد. این سفر عجب چیز توصیف نکردنی است. منظورم سفر اخیرم نیست. به طور کلی سفر را می گویم. انگار هر بار که در اتوبوس می نشینم و ماشین و درخت و خانه و بیابان و دشت را می بینم که از کنارم می گذرند تازه اندکی از مفهوم زمان را درک می کنم. انگار دقیقا روی زمان نشسته ام و همراه او حرکت می کنم. انگار درخت و دشت و بیابان و خانه و آبادی هر چه که از کنارم می گذرد همان حوادث و رخدادهای زندگی هستند. و چه تلخ و چه شیرین می گذرند. می گذرند و تصویرشان می ماند. همین. و جدا از این ها مجالی که برای فکر کردن در سفر در کنار پنجره اتوبوس و به خصوص در شب و تاریکی و کورسوی روشنی از ستارگان است را با چیزی عوض نمی کنم. سفر عجب چیز اغواگری است. به قول سهراب عزیز:

عبور باید کرد.

صدای باد می آید، عبور باید کرد

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپیده غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک،

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور ((هیچ)) ملایم را به من نشان بدهید.


 علی


+نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت14:1توسط توسط امین و علی | |

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه.....

اما

یگانه بود و هیچ کم نداشت

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت14:3توسط توسط امین و علی | |

درود. خیلی وقت است چیزی به ذهنم نمی رسد برای نوشتن. راستش اینقدر قلقلکها زیاد شده اند که دیگر به هر چیزی قانع نمی شوم. اما این بار آمدم بنویسم که صاحب این وبلاگ، امین عزیز، رفته است برفراز یکی از آرزوهاش. اورست. امیدوارم صحیح و سالم برگردد. شک ندارم لایق چنان برفرازی ای هست. به امید رفتن بر فراز قله تمامی آرزوهای بزرگمان. 


 علی


+نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت14:38توسط توسط امین و علی | |

تنها جايي كه آزادي بيان و انديشه به‌طور كامل رعايت مي‌شود، دستشويي است. در و ديوار پر است از شعارهاي سياسي و تصاوير خارج از محدوده.
پيشنهاد مي‌شود شهرداري خودش در دستشويي‌ها وايت‌برد (تخته‌سياه) و ماژيك بگذارد، تا نويسندگان به در و ديوار نپرند.

+نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت18:31توسط توسط امین و علی | |

چه انعطاف عجیبی دارد

قلب بزرگ تو 

           زیر صورت خسته ات


  علی


+نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت18:2توسط توسط امین و علی | |