|
داستان بیشتر انسانها داستان ان اهوی ختن نیست که رایحه
خود باز ندانست ,حکایت راسوی بیچاره ای است که گند خود گم کرده بود و به
این و انش نسبت میداد.تو هنوز نفهمیده ای که آن راه ها تنها به دیارانت
میرسانند نه به یارانت.عمری رفته ای و باز می گویی که میروی؟به کجا بنگر که
کجای کارت خراب بود که ما را بردند وتو هنوز بر جایی.....
به نام او که آتش را آفرید
تو یک جهنمی بالفطره ای از ازل پیش از بودنت پیش از آمدنت پیش از در آغوش گرفتنت تو در آغوش جهنم بوده ای جهنمی که خودت افروختی سرشار از آتش پرفروغ و جان گداز تو یک جهنمی بالفطره ای در میان آتش و خون در میان قلب من تا ابد
گاهی می ایستد، دستش را می گذارد زیر چانه و نگاه می کند، بی وقفه به یک نارنج، به یک شاخه، به یک کشتی، به یک عرشه، به یک آواز، به یک وقفه، به سالها و ماه ها، به یک هفته به خوبی های یک لحظه به دریا و زمین و آسمان، به این پهنه به یک درگه، به یک عرصه به یک انسان سرگشته که می بیند که می راند که می خواند نارنج، بی شاخه کشتی، بی عرشه آواز، بی وقفه می دانی آجیل، زمان فقط بعضی وقت ها می
ایستد. برای بعضی چیزها می ایستد. فقط بعضی از تصویرها هستند که جاودانه
می شوند. فقط بعضی واژه ها هستند که می مانند. مثل فلکه گاز، مثل یک پایه،
مثل یک دوست نه چندان قدیمی دیر آشنا و زمانی که همچنان برای ما ایستاده
است و نگاهمان می کند.شاید می شد این مطلب را ادامه داد و حقش را ادا کرد.
کم کاری ام را بگذار به حساب حال بی حساب و کتاب این روزهایم. ریگی از روی زمین بردار، وزن بودن را احساس کن.
نه کسی تلفن کرده است و خبر محیر الوقوعی داده، نه گلدانی چیزی از طبقه دهم پرتاب شده است و درست پشت سر من به زمین خورده، نه نامه بی نام و نشانی به من رسیده و نه خواب خوبی دیده ام که بخوام تعریف کنم و زمین و زمان را به هم بدوزم که فلان. نه. هیچ اتفاقی نیفتاده فقط من متحول شدم. متحول که نه شاید بشه گفت کمی برگشته ام به حال قبلی خودم. همان علی پر شر و شور. دلیلش را هم نمی دانم. شاید به خاطر سفر باشد. این سفر عجب چیز توصیف نکردنی است. منظورم سفر اخیرم نیست. به طور کلی سفر را می گویم. انگار هر بار که در اتوبوس می نشینم و ماشین و درخت و خانه و بیابان و دشت را می بینم که از کنارم می گذرند تازه اندکی از مفهوم زمان را درک می کنم. انگار دقیقا روی زمان نشسته ام و همراه او حرکت می کنم. انگار درخت و دشت و بیابان و خانه و آبادی هر چه که از کنارم می گذرد همان حوادث و رخدادهای زندگی هستند. و چه تلخ و چه شیرین می گذرند. می گذرند و تصویرشان می ماند. همین. و جدا از این ها مجالی که برای فکر کردن در سفر در کنار پنجره اتوبوس و به خصوص در شب و تاریکی و کورسوی روشنی از ستارگان است را با چیزی عوض نمی کنم. سفر عجب چیز اغواگری است. به قول سهراب عزیز: عبور باید کرد. صدای باد می آید، عبور باید کرد و من مسافرم، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید. مرا به کودکی شور آب ها برسانید. و کفش های مرا تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خضوع کنید. دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر در آسمان سپیده غریزه اوج دهید. و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک، و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا بهم بزنید. روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید. حضور ((هیچ)) ملایم را به من نشان بدهید.
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه.....
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
درود. خیلی وقت است چیزی به ذهنم نمی رسد برای نوشتن. راستش اینقدر قلقلکها زیاد شده اند که دیگر به هر چیزی قانع نمی شوم. اما این بار آمدم بنویسم که صاحب این وبلاگ، امین عزیز، رفته است برفراز یکی از آرزوهاش. اورست. امیدوارم صحیح و سالم برگردد. شک ندارم لایق چنان برفرازی ای هست. به امید رفتن بر فراز قله تمامی آرزوهای بزرگمان.
|
About![]()
و طلوع و سحر Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آرشيو Links
چراغ كوچك دانايي |