|
گاهی می ایستد، دستش را می گذارد زیر چانه و نگاه می کند، بی وقفه به یک نارنج، به یک شاخه، به یک کشتی، به یک عرشه، به یک آواز، به یک وقفه، به سالها و ماه ها، به یک هفته به خوبی های یک لحظه به دریا و زمین و آسمان، به این پهنه به یک درگه، به یک عرصه به یک انسان سرگشته که می بیند که می راند که می خواند نارنج، بی شاخه کشتی، بی عرشه آواز، بی وقفه می دانی آجیل، زمان فقط بعضی وقت ها می
ایستد. برای بعضی چیزها می ایستد. فقط بعضی از تصویرها هستند که جاودانه
می شوند. فقط بعضی واژه ها هستند که می مانند. مثل فلکه گاز، مثل یک پایه،
مثل یک دوست نه چندان قدیمی دیر آشنا و زمانی که همچنان برای ما ایستاده
است و نگاهمان می کند.شاید می شد این مطلب را ادامه داد و حقش را ادا کرد.
کم کاری ام را بگذار به حساب حال بی حساب و کتاب این روزهایم. ریگی از روی زمین بردار، وزن بودن را احساس کن.
نه کسی تلفن کرده است و خبر محیر الوقوعی داده، نه گلدانی چیزی از طبقه دهم پرتاب شده است و درست پشت سر من به زمین خورده، نه نامه بی نام و نشانی به من رسیده و نه خواب خوبی دیده ام که بخوام تعریف کنم و زمین و زمان را به هم بدوزم که فلان. نه. هیچ اتفاقی نیفتاده فقط من متحول شدم. متحول که نه شاید بشه گفت کمی برگشته ام به حال قبلی خودم. همان علی پر شر و شور. دلیلش را هم نمی دانم. شاید به خاطر سفر باشد. این سفر عجب چیز توصیف نکردنی است. منظورم سفر اخیرم نیست. به طور کلی سفر را می گویم. انگار هر بار که در اتوبوس می نشینم و ماشین و درخت و خانه و بیابان و دشت را می بینم که از کنارم می گذرند تازه اندکی از مفهوم زمان را درک می کنم. انگار دقیقا روی زمان نشسته ام و همراه او حرکت می کنم. انگار درخت و دشت و بیابان و خانه و آبادی هر چه که از کنارم می گذرد همان حوادث و رخدادهای زندگی هستند. و چه تلخ و چه شیرین می گذرند. می گذرند و تصویرشان می ماند. همین. و جدا از این ها مجالی که برای فکر کردن در سفر در کنار پنجره اتوبوس و به خصوص در شب و تاریکی و کورسوی روشنی از ستارگان است را با چیزی عوض نمی کنم. سفر عجب چیز اغواگری است. به قول سهراب عزیز: عبور باید کرد. صدای باد می آید، عبور باید کرد و من مسافرم، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید. مرا به کودکی شور آب ها برسانید. و کفش های مرا تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خضوع کنید. دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر در آسمان سپیده غریزه اوج دهید. و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک، و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا بهم بزنید. روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید. حضور ((هیچ)) ملایم را به من نشان بدهید.
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه.....
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
درود. خیلی وقت است چیزی به ذهنم نمی رسد برای نوشتن. راستش اینقدر قلقلکها زیاد شده اند که دیگر به هر چیزی قانع نمی شوم. اما این بار آمدم بنویسم که صاحب این وبلاگ، امین عزیز، رفته است برفراز یکی از آرزوهاش. اورست. امیدوارم صحیح و سالم برگردد. شک ندارم لایق چنان برفرازی ای هست. به امید رفتن بر فراز قله تمامی آرزوهای بزرگمان.
چه انعطاف عجیبی دارد قلب بزرگ تو زیر صورت خسته ات
اینجا که هستم دنیای کوچکی دارم. دل خوش کرده ام به لحظه های همیشگی مان. مثل وقتی که دیوانه بازی در می آورم. مثل وقتی که حرصت در می آید و می گویی ماریخوریا دارم. می دانی که... و من هم می گویم: ((هیچکس هیچی نگه. نه. هیچچچکس هیچی نگه. چی گفتی؟ یه بارِ دیگه بگو. چی؟)) و بعد در حالی که دستم را دور گوشم گرفته ام به تو نگاه می کنم که رنگ عوض می کنی و آن چهره برافروخته و ملتهب را چنان با خنده ی بی ریا و گونه ی برآمده و چشمان تنگت تغییر می دهی که انگار، انگار، انگار... دنیا را به من داده اند. کاش هیچ وقت نگویی مالیخولیا. کاش تا آخر عمر این چنین باشد. می شود زودتر بیایی؟ دنیایم دارد تمام می شود.
علی کوچولو این مرد کوچک در آن روزها آرزوی این را داشتم که یکبار یک نفر مرا مرد بخواند. هر چند کوچک. به خودم می گفتم ایرادی ندارد، بالاخره من هم بزرگ می شوم. و همه بهم می گویند مرد. می گفتم بالاخره روزی می رسد که بعد از دیدن کارتون علی کوچولو غصه نخورم و ناراحت نباشم. اما... اما این روزها باز هم بعد از دیدن کارتون دلم می گیرد و وقتی به کوچه های زندگی ام می روم آرزوی شنیدن همان بیت را دارم. هر چند ناقص. علی کوچولو این مرد کوچک.
وقتی فیلم و البته کلیپش را دیدم گفتم اگر من صدبار این فیلم را می ساختم باز هم دلم نمی آمد تلخ تمامش کنم. بی انصافی است اگر شخصیت مادربزرگ در فیلم مرهم را نمادی از مهربانی و مرهم و عشق بدانیم. به نظرم این شخصیت خودِ عشق و وفا و مهربانی است. و عزیز در این فیلم به معنای حقیقی عزیز است. و اما یک بازی خیلی ساده و شاید هم سخت. سه شخصیت واقعن عاشق در فیلم های ایرانی که تا به حال دیده اید معرفی کنید. کدام فیلم کدام شخصیت؟ و جواب من به ترتیب: 1- فیلم مرهم ساخته علیرضا داوود نژاد، شخصیت مادربزرگ (اشرف السادات یا همان عزیز) با بازی کبری حسن زاده 2- فیلم شهر زیبا ساخته اصغر فرهادی، شخصیت خواهرِ اکبر با بازی ترانه علیدوستی 3- فیلم شب یلدا ساخته کیومرث پوراحمد، شخصیت حامد احمد زاده با بازی محمد رضا فروتن |
About![]()
و طلوع و سحر Archivesدی 1390آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آرشيو Links
چراغ كوچك دانايي |