خداوندا اگر به خاطر تو از خودت درگذرم چه چيزي بهتر از خودت را به من خواهي داد؟
پروردگارا دستانم از شرم عرق كرده و خيس شدهاند. لباسي بر تنم نمانده است. پاهايم توان قائم ماندن ندارند. مرا از گردن بگير، از اين خرخرهي لعنتي. نجاتم ده، پيش از آنكه بيفتم.
_ بههههه سلام آقا صادقِ گل. چطوري خوبي؟
_ سلاااام. مخلصم، خوبي؟ چه خبرا؟
_سلامتي. تو چه خبر؟ چيكار ميكني؟
_منم يه دو ساله پيش داييم كار ميكنم.
_ جداً؟ باريكلا. يعني درست از همون بعد از خدمت، نه؟
_ آره تقريبا.
_خب پس چه خوب. حالا داييت چيكاره هست؟
_ يه هفت سالي ميشه كه بيكاره.
علي
امروز اتفاق جالبي افتاد. مادرم يكي از حرفهايي كه در تلويزيون زده شد را باور نكرد.
از نظر من:
روسپیها بدترين نيستند. روسپي جسمش را ميفروشد و يا شايد عفتش را. در اين دنيا فروشندگان زيادي هستند. كساني هستند كه فطرتشان را ميفروشند. گوهر درونيشان را ميفروشند. حقشان را ميفروشند. دينشان را ميفروشند. وطنشان را ميفروشند. عزيزشان را ميفروشند. روحشان را ميفروشند. عقايدشان را ميفروشند. باطنشان را ميفروشند. ذاتشان را ميفروشند. و از اين ميان انتخاب يكي به عنوان بدترين و خط زدن آن از دايره انسانها، از دايره اشرف مخلوقات، از دايره كساني كه فكر ميكنند و تصميم ميگيرند و شايد آزادي فكري دارند و حق انتخاب، بسيار دشوار است.
علي
من پر از وسوسههاي ماندنم.
ماندن و زخم خوردن و دم نزدن.
اين روزها زندگيام شده همين. اصلا انگار زندگيام با تناقض عجين شده است. از زمان كنكور كارشناسي كه به جاي درس خواندن مينشستم و دنياي سوفيِ يوستين گَردر و يا فلسفهي اگزيستانسياليسمِ سارتر رو ميخوندم و آخرش هم دريغ از كلمهاي كه از آن به ياد داشته باشم گرفته تا اين روزها. تا اين روزهايي كه اين تناقضهاي روزمره و فريبكاريهاي ماهرانه كه كمكم رنگ و روي ناشيانه به خود ميگيرند به موسيقي گوش دادنهايم هم رخنه كرده است. به محض ورود به اتاقم آهنگهاي آلبوم شهر خاموش كيهان كلهر را با دو آهنگ (1- sounds of pain-2 & depression) از آلبوم صداهاي دردِ(sounds of pain) گروه uaral انتخاب كرده و گوش ميدهم و بسي لذت ميبرم. کمانچهی كلهر كه ميتراشد تمامي چركهاي تنم را و مرهم مينهد تمامي زخمهاي درون را و صداهاي درد هم كه همچون سرنوشتِ نوازندهاي است كه مينوازد نتهاي وجودش را و در آخر پاره ميكند برگهي حاوي نتهايش را.
شايد اين تناقضها بهانهاي باشد براي قطع ريشهها و قطع وابستگيها. نه ميخواهم به زخمهي كلهر وابسته شوم و نه به صداهاي درد آن نوازندهي بيگانه كه از هر نزديكي به من نزديكتر است. ميخواهم ايستاده بمانم و شاهد قطع شدنم باشم. حتي تصور رفتن هم دلم را به آتش ميكشد.
ميسوزد، دلم ميسوزد براي وطنم و تنم و طنم و...
زندگيام شده همين. تا اين روزهايي كه به جاي تمام كردن پاياننامهام مينشينم اينجا و بيرون ميريزم خودم را.
ويژه نامهي شرق – صفحه اول :
نقل از گلی امامی که سهراب سپهری به دوستی که با حالت افسردگی خبر رفتن از کشور داده بود، گفته بود:
" میخواهی کجا بروی ؟ هرجا بروی خودت را هم با خودت میبری. فکری برای آن کن."
پسر نوح با بدان بنشست تيركمون برادرش گم شد
دريغ از خندهاي، نيشخندي و حتي لبخندي. به خودم گفتم سالي كه نكوست از بهارش پيداست. خب من چه ميدانستم آنها اصل اين شعر را شنيدهاند يا نه و يا اصلا اندك اطلاعي در مورد ادبيات كشورمان دارند يا نه؟ گرچه آرام آرام بچهها به وجد آمدند (خب به قول دوستان انتظار ديگري هم نميتوان داشت. اين تنها كاري است كه از من بر ميآيد. شما بگوييد دلقك بازي اما من چيز ديگري ميخوانمش.) اما از آن روز تا به حال هزار بار با خودم كلنجار رفتهام كه با تغييري كه در اين شعر دادم، شاعرش مرا حلال ميكند؟ چه دزدي بزرگي انجام دادم. عادت هميشگيام است، فكرهاي بيهوده زياد ميكنم. اما واقعا اگر كودكي در آن ميان باشد كه اين بيت را اينگونه حفظ كرده باشد و آن را درست بداند چه؟ اما از هر چه بگذرم از شباهت اين قضيه با اتفاقي كه در تشريف فرمايي آقاي خدمتگذار به شهر عزيزم شيراز افتاده است نميتوانم بگذرم. عدهاي آن را از بياخلاقي همشهريهاي من مي دانند و ميگويند:
طرفداران محمود در محله ي سعدي
تصور کردند کلمه ميمون يادآور حقيقتي است که هيچکس از آن آگاه نيست؟
تصور کردند اين روزها کسي اشعار سعدي را نمي خواند؟
نه به ريش محمود رحم کردند و نه به رداي کهنه ي سعدي؟
اما من با آنها مخالفم و اين اتفاق را واكنشي رندانه از همشهريهاي عزيزم در برابر تغيير نام شيراز (پايتخت فرهنگي،ادبي و هنري ايران) در زمان خدمتگذاري آقاي خدمتگذار ميدانم.
آقاي خدمتگذار، حال كه شيراز به زعم شما با وجود هزاران هزار هنرمند بزرگ (لازم به ذكر است شيراز تنها شهر جهان است كه داراي دو شاعر بزرگِ ملي و جهاني است) و تلاش مداوم در اجراي هنر براي هنر نه براي هيچ چيز ديگري، از ادب عاري است نوش جانت. و شيريني اين قضيه وقتي بيشتر ميشود كه تو به خاطر اطلاعات ادبي و فرهنگي و هنريِ زياد متوجه اين موضوع نشدي و نخواهي شد. گرچه اين شيريني، شيريني تلخي است كه همچون خدمتگذاري تو بر ملت به كام سعديِ بزرگ و تمامي ملت ايران ريخته شده است اما، نوش جانت.

اصل بيت:
بخت باز آيد از آن در كه يكي چون تو در آيد روي ميمون تو ديدن در دولت بگشايد
دوستداران سعديِ عزيز ميتوانند متن كامل اين شعر را در اينجا ببينند.
و اما اطلاعات اضافه از لغتنامهي دهخدا براي آنهايي كه نميدانند:
ميمون: میمون . [ م َ مو ] (ع ص ) مبارک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).ج ، میامین . دارای یمن و برکت . (از اقرب الموارد) (آنندراج )...
ميمون: میمون . [ م َ مو / م ِ مو ] (اِ) بوزینه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). جانوری است معروف و آن برزخ است میان انسان و حیوان غیرناطق...
و هركس به فراخور ذهن خود دريابد هر چه را ميبايد.
علي
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. (دكتر شريعتي)
باید میرفتم قم تصمیم رو گرفتم بابا هم میخواست بیاد که بلیط واسش نگرفتم
صبح زود قم بودیم اشک توی چشام بود اما شهامت جاری کردنش نبود.یه حس ناشناس داشتم مثل روز قدس و 13 ابان
به قول داستانک اون چشمهای متعجب ساکنان قم که حاکی ازرضایت بود تا اخر عمر فراموش نمیکنم
اولين چيزي كه نظرم را به خودش جلب ميكند دايره مانندي است كه تهمايهاي از صورت انسان دارد. با صداي بلند و صورتي خندان ميگويم: ((مامانه؟)) . خودش را عقب ميكشد. فكر كنم كمي توي ذوقش خورده است. انتظار نداشت به اين زودي سر از كارش در بياورم. مادرش را چقدر بزرگ كشيده است. حتي بزرگتر از آن ساختمانهاي كج و ماوج. در وسط صفحه گل متقارني كشيده است كمي كوچكتر از ساختمانها. در پايينِ صفحه هم از سر بيحوصلگي خط و خطوطي پيچيده و در هم فرو رفته كشيده است، درست مثل موهاي من. همانهايي كه در يك سالگياش بازيچه دستش بودند. ميگويم: ((بيا اينجا گوگول دايي. اين چيه؟ ...)) . بچهي زبان بسته چه انتظاراتي از من داشته است. خبر ندارد درك اينها براي من كمي سنگين است. انگشتش را روي ساختمانها ميگذارد و ميگويد: ((بابا، مامان)) . درخت زيبايي كشيده است كمي كوچكتر از پدر و مادرش. انگشتش را كه بر روي خطوط درهم و برهمِ پايين صفحه ميگذارد خندهام ميگيرد. دست روي موهايم ميگذارم و ميگويم: ((دايي علي؟)) . اخم ميكند و ميگويد: ((بچه، گل، گل)). اسم خودش را ميداند اما بچه را همان بچه ميخواند. دستم را روي همان صورتِ كج و كولهيِ بالايي ميگذارم و ميگويم: ((خورشيد؟)) ميخندد و ميگويد: (( آله)) . از سرِ شوق دستش را در ميان گلها و بچه ميچرخاند و ميگويد: ((گل، گل، گل)). خندهام ميگيرد و ميگويم: ((بس كه تو گلي نتونستم بين گلا تشخيصت بدم گوگولي)) .
علي
چه ناشیند و بی سلیقه با اون رنگهای سیاهشون
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|