تبليغاتX
برفراز

برفراز

می دانی زمان همیشه در حال گذر نیست

گاهی می ایستد، دستش را می گذارد زیر چانه

و نگاه می کند،

بی وقفه

به یک نارنج، به یک شاخه،

به یک کشتی، به یک عرشه،

به یک آواز، به یک وقفه،

به سالها و ماه ها،

به یک هفته

به خوبی های یک لحظه

به دریا و زمین و آسمان،

به این پهنه

به یک درگه، به یک عرصه

به یک انسان سرگشته

که می بیند

که می راند

که می خواند

 نارنج، بی شاخه

 کشتی، بی عرشه

 آواز، بی وقفه


می دانی آجیل، زمان فقط بعضی وقت ها می ایستد. برای بعضی چیزها می ایستد. فقط بعضی از تصویرها هستند که جاودانه می شوند. فقط بعضی واژه ها هستند که می مانند. مثل فلکه گاز، مثل یک پایه، مثل یک دوست نه چندان قدیمی دیر آشنا و زمانی که همچنان برای ما ایستاده است و نگاهمان می کند.شاید می شد این مطلب را ادامه داد و حقش را ادا کرد. کم کاری ام را بگذار به حساب حال بی حساب و کتاب این روزهایم. 

ریگی از روی زمین بردار، وزن بودن را احساس کن.


 علی


+نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت16:19توسط توسط امین و علی | |

نه کسی تلفن کرده است و خبر محیر الوقوعی داده، نه گلدانی چیزی از طبقه دهم پرتاب شده است و درست پشت سر من به زمین خورده، نه نامه بی نام و نشانی به من رسیده و نه خواب خوبی دیده ام که بخوام تعریف کنم و زمین و زمان را به هم بدوزم که فلان. نه. هیچ اتفاقی نیفتاده فقط من متحول شدم. متحول که نه شاید بشه گفت کمی برگشته ام به حال قبلی خودم. همان علی پر شر و شور. دلیلش را هم نمی دانم. شاید به خاطر سفر باشد. این سفر عجب چیز توصیف نکردنی است. منظورم سفر اخیرم نیست. به طور کلی سفر را می گویم. انگار هر بار که در اتوبوس می نشینم و ماشین و درخت و خانه و بیابان و دشت را می بینم که از کنارم می گذرند تازه اندکی از مفهوم زمان را درک می کنم. انگار دقیقا روی زمان نشسته ام و همراه او حرکت می کنم. انگار درخت و دشت و بیابان و خانه و آبادی هر چه که از کنارم می گذرد همان حوادث و رخدادهای زندگی هستند. و چه تلخ و چه شیرین می گذرند. می گذرند و تصویرشان می ماند. همین. و جدا از این ها مجالی که برای فکر کردن در سفر در کنار پنجره اتوبوس و به خصوص در شب و تاریکی و کورسوی روشنی از ستارگان است را با چیزی عوض نمی کنم. سفر عجب چیز اغواگری است. به قول سهراب عزیز:

عبور باید کرد.

صدای باد می آید، عبور باید کرد

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپیده غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک،

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور ((هیچ)) ملایم را به من نشان بدهید.


 علی


+نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت14:1توسط توسط امین و علی | |

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه.....

اما

یگانه بود و هیچ کم نداشت

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت14:3توسط توسط امین و علی | |

درود. خیلی وقت است چیزی به ذهنم نمی رسد برای نوشتن. راستش اینقدر قلقلکها زیاد شده اند که دیگر به هر چیزی قانع نمی شوم. اما این بار آمدم بنویسم که صاحب این وبلاگ، امین عزیز، رفته است برفراز یکی از آرزوهاش. اورست. امیدوارم صحیح و سالم برگردد. شک ندارم لایق چنان برفرازی ای هست. به امید رفتن بر فراز قله تمامی آرزوهای بزرگمان. 


 علی


+نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت14:38توسط توسط امین و علی | |

تنها جايي كه آزادي بيان و انديشه به‌طور كامل رعايت مي‌شود، دستشويي است. در و ديوار پر است از شعارهاي سياسي و تصاوير خارج از محدوده.
پيشنهاد مي‌شود شهرداري خودش در دستشويي‌ها وايت‌برد (تخته‌سياه) و ماژيك بگذارد، تا نويسندگان به در و ديوار نپرند.

+نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت18:31توسط توسط امین و علی | |

چه انعطاف عجیبی دارد

قلب بزرگ تو 

           زیر صورت خسته ات


  علی


+نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت18:2توسط توسط امین و علی | |

اینجا که هستم دنیای کوچکی دارم. دل خوش کرده ام به لحظه های همیشگی مان. مثل وقتی که دیوانه بازی در می آورم. مثل وقتی که حرصت در می آید و می گویی ماریخوریا دارم. می دانی که... و من هم می گویم: ((هیچکس هیچی نگه. نه. هیچچچکس هیچی نگه. چی گفتی؟ یه بارِ دیگه بگو. چی؟)) و بعد در حالی که دستم را دور گوشم گرفته ام به تو نگاه می کنم که رنگ عوض می کنی و آن چهره برافروخته و ملتهب را چنان با خنده ی بی ریا و گونه ی برآمده و چشمان تنگت تغییر می دهی که انگار، انگار، انگار...

دنیا را به من داده اند. 

کاش هیچ وقت نگویی مالیخولیا. کاش تا آخر عمر این چنین باشد.

می شود زودتر بیایی؟ دنیایم دارد تمام می شود. 


  علی


+نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت17:8توسط توسط امین و علی |

بچه تر که بودم تنها چیزی که برای ساعاتی هر چند کوتاه مرا از بازی کوچه به خانه می کشاند برنامه کودک بود. عاشق پسر شجاع و پلنگ صورتی بودم. حتی در اوج بازی به محض شنیدن صدای مادرم که داد می کشید: علی ی ی ی بدو برنامه کودک. نه تنها من بلکه همه بچه های کوچه سر از پا نمی شناختند و می دویدند. اگر تابستان بود و هوا روشن می ماند بازی را بعد از برنامه کودک از سر می گرفتیم. بی کم و کاست. یادم هست یکی از روزهای تابستان بود که دلم له له می زد برای پسر شجاع. بازی را تعطیل کردیم و دویدیم سمت خانه. تلویزیون روشن بود. خانم رضایی مجری محترم آن دوران با آن صورت مهربانش رو به دوربین کرد و گفت امروز به خاطر شهادت یکی از امامان معصوم ما... یادم نیست کدام امام را گفت فقط یادم هست از شدت عصبانیت هر چه آب دهان داشتم جمع کردم و انداختم روی صفحه تلویزیون. هنوز آب دهانم به پایین صفحه نرسیده بود که دست محکمی پس کله ام خورد و برادرم را دیدم که با قیافه ای متعجب ایستاده است و مرا نگاه می کند. این ها را گفتم که بگویم چقدر عاشق کارتون و بازی با بچه های کوچه بودم اما هر دوی این ها در بعضی روزها تعطیل می شد و دلیل هر دوی این ها یک چیز بود. علی کوچولو. اوایل وقتی این کارتون را می دیدم حس بدی نداشتم اما به مرور متنفر شدم. چون هر وقت بعد از این برنامه به کوچه می رفتم همه مرا علی کوچولو صدا می کردند و می خندیدند. یک بار نشد حتی یک نفر این بیت را تا آخر بخواند:

علی کوچولو

این مرد کوچک

در آن روزها آرزوی این را داشتم که یکبار یک نفر مرا مرد بخواند. هر چند کوچک. به خودم می گفتم ایرادی ندارد، بالاخره من هم بزرگ می شوم. و همه بهم می گویند مرد. می گفتم بالاخره روزی می رسد که بعد از دیدن کارتون علی کوچولو غصه نخورم و ناراحت نباشم. اما...

اما این روزها باز هم بعد از دیدن کارتون دلم می گیرد و وقتی به کوچه های زندگی ام می روم آرزوی شنیدن همان بیت را دارم. هر چند ناقص.

 علی کوچولو

این مرد کوچک.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت19:46توسط توسط امین و علی | |

وقتی فیلم و البته کلیپش را دیدم گفتم اگر من صدبار این فیلم را می ساختم باز هم دلم نمی آمد تلخ تمامش کنم.

بی انصافی است اگر شخصیت مادربزرگ در فیلم مرهم را نمادی از مهربانی و مرهم و عشق بدانیم. به نظرم این شخصیت خودِ عشق و وفا و مهربانی است. و عزیز در این فیلم به معنای حقیقی عزیز است.

 و اما یک بازی خیلی ساده و شاید هم سخت. سه شخصیت واقعن عاشق در فیلم های ایرانی که تا به حال دیده اید معرفی کنید.

 کدام فیلم کدام شخصیت؟

و جواب من به ترتیب:

1- فیلم مرهم ساخته علیرضا داوود نژاد، شخصیت مادربزرگ (اشرف السادات یا همان عزیز) با بازی کبری حسن زاده

2- فیلم شهر زیبا ساخته اصغر فرهادی، شخصیت خواهرِ اکبر با بازی ترانه علیدوستی

3- فیلم شب یلدا ساخته کیومرث پوراحمد، شخصیت حامد احمد زاده با بازی محمد رضا فروتن

 


هر کس دوست دارد خودش را در این بازی شرکت دهد به این بازی دعوت شده است.

+نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت18:39توسط توسط امین و علی | |

هوا بد جوری گرگ و میش شده است.


  علی

+نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت8:51توسط توسط امین و علی | |